نمي دونست داره سيزيف وار بار هستي رو بدوش مي كشه..يا ........فقط داره دهنش گاييده ميشه.
۹/۱۲/۱۳۸۳
۹/۰۷/۱۳۸۳
هر كاريش كردم افاقه نكرد..هر چي زور زدم..هرچي فكر كردم..هرچي زير سيبيلي رد كردم..هر چي تظاهر كردم..تعمق كردم..مسخره بازي در آوردم..هر چي تحمل كردم..مشورت كردم..پرس و جو كردم..هر چي سر خودمو گرم كردم..حواسمو پرت كردم..هرچي حمله كردم ،هر چي فرار كردم..هرچي هدايت و حمايت كردم..هرچي رج زدم و تقلب كردم..هرچي توجيه عقلاني كردم..هرچي لزومشو يادآوري كردم..هرچي خلاقيت به خرج دادم..خلاصه فايده نداشت..هيچي به هيچي!!
حالام خودمو راحت كردم كلا:"خوشحالي مث ننه باباي آدمه..نقشي درش نداري..خلاص!"
مخالفي؟..چه خياليه؟!
حالام خودمو راحت كردم كلا:"خوشحالي مث ننه باباي آدمه..نقشي درش نداري..خلاص!"
مخالفي؟..چه خياليه؟!
۹/۰۶/۱۳۸۳
دهن من يكي رو كه صاف كردن اينا...
"موجود" همينيه كه هست.. عوض نميشه..عيب هاش رو با اخم و تخم و لوده بازي قايم مي كنه..دروغگوي قهاريه.. اما تو رو دربايستي مي افته..به گذشته احترام مي ذاره.. دوس داره وقتي از يه جا رد ميشه زخمي نكنه.. سختشه كه جاپاش رو شونه اونايي كه سرشون رو مي تراشه بمونه...اخلاق واسش يعني همين ..همين هم زيادي دست و پا گيره..
"مطلوب" تو يه سياره ديگه زندگي مي كنه..بهش مي گم سياره سينما چون هيچ پيش نمياد كه بزنه يكي از آدم خوبها رو زخمي كنه..همين جور كه تخت گاز ميره و اصلا دور و برش رو هم نيگاه نمي كنه از لابلاي همه سوراخاي تنگي كه صد نفر توش گير كردن زيگزاگ رد ميشه ميره ..انگار نه انگار ...به علاوه، "مطلوب" هميشه داستان ها رو از تيتراژ شروع مي كنه..هيچ گذشته مذشته اي نداره..هيچ وقت هم دو به شك نميشه ..هميشه مي دونه چه غلطي مي خواد بكنه..آخر قصه هر بلايي كه سرش بياد –نابود هم كه بشه-باز خوشتيپه و حال و روز غرورش هم خوبه...تازه!عذرش هم هميشه موجهه!!
"موجود" و" مطلوب" اغلب پشت درهاي بسته توطئه مي كنن كه يه جوري سر "ممكن" رو به طاق بكوبن..
مي دونين! .."ممكن" زيادي خشك و يبسه...تو مسيرايي راه ميره كه نه تهشون معلومه نه منظره قابل توجهي دارن نه اقلا آدمو ياد چيز خاصي ميندازن..هر جا كه توش بشه راه رفت و هر مسيري كه وابشه،آقا سر خرو كج مي كنه و ياعلي! ...چيزي كه همه رو حرص ميده،اين اخلاقشه كه اصرار داره بگه همه كارها رو خودش - تنهايي- انجام داده.
"موجود" و "مطلوب" اما با هم خوب جور در ميان ..هي به هم دلگرمي مي دن و هم رو تاييد مي كنن..از اون طرف اين "ممكن" كارش اينه كه زيراب اينا رو بزنه.."ممكن" دوست زمان حاله(اين مزخرفاتي رو كه در مورد در لحظه زندگي كردن و دم غنيمتي و كارپه ديم و اينا مي گن باور نكنين..بين همه زمانها ،زمان حال از همه خشك تر و ملال آورترو بي شعورتره....نه قابل تحليله مث گذشته، نه قابل تغيير مث آينده)...با خاطرات و خيالات اين دو جانور دوپا اصلا كاري نداره..اصرار داره كار خودشو بكنه..با اين توضيحات مشخص شد كه "ممكن" چه موجود دل انگيزيه..لذا عجيب نيس كه اين دوتا –در نهايت بي معرفتي-تا تنها گيرش ميارن(هميشه) يه حالي به حولش مي دن..
مث هر سه تا آدمي اينا-به جز اسم هاي مسخره شون- هزار تا مشخصه ديگه هم دارن كه در جاي خودش بحث مهميه! البته همين مواردي هم كه بر شمردم در سرنوشت بشريت اثر به سزايي دارن ارواح عمه شون.....
۸/۲۵/۱۳۸۳
حال و روز آدم هاي عوضي سينما...اونايي كه نه قهرمانن نه بدمن قصه....كارهاي كثيف و رذيلانه ميكنن ومردنشون حتي باعث ناراحتي آدم بداي داستان نميشه..تازه اگه كسي خبردار شه..آدم هايي مث خبرچينا..گداها..جاعل ها...كارچاق كن هاي معتاد و مفنگي...آدم هايي كه هر چي از بيرون نگاشون مي كني اثري از غرور و كرامت نفس ندارن واسه همين آدم حساب نمي شن..گاهي مث "گالوم" اصلا شكل آدم هم ندارن ..حتي بدمن ها هم آدم حسابشون نمي كنن...كار خوبي ازشون برنمياد..وقتي نفله ميشن دلت براشون نمي سوزه..فقط گاهي يه كارايي مي كنن كه ازشون بدت بياد..لو ميدن ..خيانت مي كنن..دودره مي كنن...فرار مي كنن..دروغ ميگن..تسليم مي شن..مي ترسن..طمع ميكنن..اگه كسي بهشون لطفي بكنه نهايت انساندوستي رو نمايش داده ..اما اگه اينا هر كاري بكنن –اگه اصلا ديده بشه-لابد يه سو نيتي دارن..
اشكال اينه كه همه آقايون و خانوماي قهرمان هم عينا همين كارا رو مي كنن..ولي ككمون هم نمي گزه..تازه عشق هم مي كنيم...
راستش فيلما اصلا مال اين كارن ..كه حال كني ..تو واقعيت ادما هر كدوم درآن واحد قهرمان و ضد قهرمان بي شمار داستان مختلفن..نتيجتتا هيچ ادمي نيس كه كل صفات يه تيپ سينمايي با قواره اش جور در بياد..از طرف ديگه ما فراخور قصه مورد نظرمون نقشي رو واسه آدما-آدماي واقعي-در نظر مي گيريم..اگه اين "ما" آدم مهمي باشه،يا "ما"تعدادش زياد باشه اون نقش به آدمه تحميل ميشه...و يارو مجبوره با مشكلات –و مزاياي- اين نقش بسازه..ممكنه مث خاتمي قرار شه نقش اسپارتاكوس رو بازي كنه-كه هي بياد بگه ما به قهرمان احتياج نداريم و "ما"ته دلمون غنج بزنه واسه فروتني آقا-..ممكنه هم مث خيلي از ماها نقشاي فرعي و كم اهميت نصيبش بشه..
تو سينما سياهي لشگرا ميان يه دقيقه جلو دوربين و اوما تورمن ترتيبشونو ميده..بعد هم شب ميرن خونه هاشون..ولي قبول كن سخته آدم 24 ساعته بخواد جلو دوربين كتك و فحش بخوره...اونم تو يه فيلمي كه همه تماشاچيا هم توش بازي مي كنن ..ولي نبايد هم ناشكر باشي ..چون هر بدي كه سرت بياد يه نامه هم پيوستشه كه "از اين بدتر هم مي تونست باشه"
اشكال اينه كه همه آقايون و خانوماي قهرمان هم عينا همين كارا رو مي كنن..ولي ككمون هم نمي گزه..تازه عشق هم مي كنيم...
راستش فيلما اصلا مال اين كارن ..كه حال كني ..تو واقعيت ادما هر كدوم درآن واحد قهرمان و ضد قهرمان بي شمار داستان مختلفن..نتيجتتا هيچ ادمي نيس كه كل صفات يه تيپ سينمايي با قواره اش جور در بياد..از طرف ديگه ما فراخور قصه مورد نظرمون نقشي رو واسه آدما-آدماي واقعي-در نظر مي گيريم..اگه اين "ما" آدم مهمي باشه،يا "ما"تعدادش زياد باشه اون نقش به آدمه تحميل ميشه...و يارو مجبوره با مشكلات –و مزاياي- اين نقش بسازه..ممكنه مث خاتمي قرار شه نقش اسپارتاكوس رو بازي كنه-كه هي بياد بگه ما به قهرمان احتياج نداريم و "ما"ته دلمون غنج بزنه واسه فروتني آقا-..ممكنه هم مث خيلي از ماها نقشاي فرعي و كم اهميت نصيبش بشه..
تو سينما سياهي لشگرا ميان يه دقيقه جلو دوربين و اوما تورمن ترتيبشونو ميده..بعد هم شب ميرن خونه هاشون..ولي قبول كن سخته آدم 24 ساعته بخواد جلو دوربين كتك و فحش بخوره...اونم تو يه فيلمي كه همه تماشاچيا هم توش بازي مي كنن ..ولي نبايد هم ناشكر باشي ..چون هر بدي كه سرت بياد يه نامه هم پيوستشه كه "از اين بدتر هم مي تونست باشه"
۷/۱۶/۱۳۸۳
Lost in translation
درجه يك..يك يك...با يه ماچ اضافي!شايدم نه!
با اين موضوع كه هر آدمي كه حالش خوش نيس بخواد طي يه ماجرايي متحول بشه تا حالش خوب شه حال نمي كنم..انگار هر كي به هر دليلي حالش خوش نيست بيماره وبايد در طول فيلم يه دوره تحول درماني رو بگذرونه و همه كائنات هم حتما اين موضوع براشون مهمه و در اين راستا بسيج ميشن... انگار نميشه آدم(گيرم موقتا)بشه حالش خوب شه و هموني هم كه هست باشه! انگار اين چيزي كه هستيم زاده يه اشتباهه و همينطوري يهو از زير بوته در اومده....انگار اين كه طرف خوشحال(يا خوشبخت يا رستگار) نيس يه غلط فاحشه كه پيش از پايان فيلم بايد حتما تصحيح كني تا بشه ماجراي فيلم رو"درست" و "اخلاقي"فرض كرد..حالا مي خواد حربن يزيد رياحي باشه يا رضا مارمولك يا"توحيد" تو فيلم تشكيلات-يا تشريفات؟-(فخيم زاده امروز داشت مصاحبه مي كرد آخه!) يا "نئو" تو ماتريكس يا كاراكترهاي "شاهزاده امواج"(انگليسي كه مينويسم به هم ميريزه!)...چقدر هم از اين آخري خوشم مي اومد!
آدم همينيه كه هست –خودشم يه جورهايي ميدونه و از خوب و بد خودش سررشته داره-غير محتمل(شايدم ساده انگارانه)است كه فكر كنه با يه اتفاق-عشقي ،ايدئولوژيكي،جنايي،و غيره-از اين رو به اون رو ميشه..از يه آدم به راحتي بر مياد كه شاداب يا افسرده باشه و دلايل خودشو داشته باشه و لزومي هم نداره براي تغيير فاز –نگاه جديد به زندگي يا هرچي- حتما يه مرشد يا يه عشق ممنوع(يا مجاز در ج.ا.)سر راهش قرار بگيره...از طرف ديگه خود حضرت ساي بابا هم (با همه كرامات و اتهاماتش!)اگر وسط ميدون انقلاب جلوي پاي كسي سبز شه تضميني واسه كن فيكون شدن روح و روان يارو وجود نداره..... متحول شدن مث اينه كه آدم آمپول هوش و ذكاوت بزنه يا لاتاري ببره..تحول توي فيلمها معمولا يه جور فراموشي كامل همه "ساير"تجربه هاي صاحب عزاست ..خالي بندي شيك و غلط اندازيه كه مسير طولاني و اغلب ناخودآگاه تغيير شخصيت آدما رو كلا زير سوال مي بره...از يه جهاتي هم مضحكه.
الغرض! چيزي كه خيلي تو اين فيلم(گم شده در ترجمه!!)زيادي باهاش حال كردم اين بود كه "تحول" شخصيت ها رو زوركي بهت تنقيه نمي كنه و همه آخر فيلم همون آدمايي هستن كه از اولش بودن..آدماي تقريبا واقعي و جالبي كه بايد همون كسي كه هستن باقي بمونن تا داستان كوك وتميز پيش بره و تموم شه بره پي كارش.
گنده گوزي هم كه ماليات نداره..
درجه يك..يك يك...با يه ماچ اضافي!شايدم نه!
با اين موضوع كه هر آدمي كه حالش خوش نيس بخواد طي يه ماجرايي متحول بشه تا حالش خوب شه حال نمي كنم..انگار هر كي به هر دليلي حالش خوش نيست بيماره وبايد در طول فيلم يه دوره تحول درماني رو بگذرونه و همه كائنات هم حتما اين موضوع براشون مهمه و در اين راستا بسيج ميشن... انگار نميشه آدم(گيرم موقتا)بشه حالش خوب شه و هموني هم كه هست باشه! انگار اين چيزي كه هستيم زاده يه اشتباهه و همينطوري يهو از زير بوته در اومده....انگار اين كه طرف خوشحال(يا خوشبخت يا رستگار) نيس يه غلط فاحشه كه پيش از پايان فيلم بايد حتما تصحيح كني تا بشه ماجراي فيلم رو"درست" و "اخلاقي"فرض كرد..حالا مي خواد حربن يزيد رياحي باشه يا رضا مارمولك يا"توحيد" تو فيلم تشكيلات-يا تشريفات؟-(فخيم زاده امروز داشت مصاحبه مي كرد آخه!) يا "نئو" تو ماتريكس يا كاراكترهاي "شاهزاده امواج"(انگليسي كه مينويسم به هم ميريزه!)...چقدر هم از اين آخري خوشم مي اومد!
آدم همينيه كه هست –خودشم يه جورهايي ميدونه و از خوب و بد خودش سررشته داره-غير محتمل(شايدم ساده انگارانه)است كه فكر كنه با يه اتفاق-عشقي ،ايدئولوژيكي،جنايي،و غيره-از اين رو به اون رو ميشه..از يه آدم به راحتي بر مياد كه شاداب يا افسرده باشه و دلايل خودشو داشته باشه و لزومي هم نداره براي تغيير فاز –نگاه جديد به زندگي يا هرچي- حتما يه مرشد يا يه عشق ممنوع(يا مجاز در ج.ا.)سر راهش قرار بگيره...از طرف ديگه خود حضرت ساي بابا هم (با همه كرامات و اتهاماتش!)اگر وسط ميدون انقلاب جلوي پاي كسي سبز شه تضميني واسه كن فيكون شدن روح و روان يارو وجود نداره..... متحول شدن مث اينه كه آدم آمپول هوش و ذكاوت بزنه يا لاتاري ببره..تحول توي فيلمها معمولا يه جور فراموشي كامل همه "ساير"تجربه هاي صاحب عزاست ..خالي بندي شيك و غلط اندازيه كه مسير طولاني و اغلب ناخودآگاه تغيير شخصيت آدما رو كلا زير سوال مي بره...از يه جهاتي هم مضحكه.
الغرض! چيزي كه خيلي تو اين فيلم(گم شده در ترجمه!!)زيادي باهاش حال كردم اين بود كه "تحول" شخصيت ها رو زوركي بهت تنقيه نمي كنه و همه آخر فيلم همون آدمايي هستن كه از اولش بودن..آدماي تقريبا واقعي و جالبي كه بايد همون كسي كه هستن باقي بمونن تا داستان كوك وتميز پيش بره و تموم شه بره پي كارش.
گنده گوزي هم كه ماليات نداره..
۷/۰۹/۱۳۸۳
جايي كه توش زندگي مي كنم مدتها يه انباري زير شيرووني بود..توش با وسايل جا مونده از برادر بزرگنر بازي مي كردم..برادر خيلي بزرگتر!..با فشنگها و پوكه ها ..و يه كم بعد كتابا..برادر بزرگنر من وقتي رفت 22 سالش هم نبود..سالها گذشت تا فهميدم(يا قبول كردم!) چقدر تحت تاثيرش بودم..وسائلشو استفاده كردم..كتاباشو خوندم..و هميشه هم سعي كردم مث اون نباشم ..حالام بعد نزديك 20 سال تو جايي زندگي مي كنم كه يه موقعي اتاقش بود..در جريان آتيش سوزي و بازسازي و اينا كه هستين؟!
دكتره ..صلح طلب و باز و اهل خونواده اس..بچه خوشگل دوساله اش سوالاي فارسي رو به انگيليسي جواب ميده..و –مث من- از اين كه در مورد خونواده جايي بيرون از اون(از جمله اينجا) صحبتي بشه خوشش نمياد.واسه همين هم خيلي كشش نمي دم.
اينجا شباهتي به اون زير شيرووني سابق نداره..چيزي كه هست اقلا سر آدم به سقف نمي خوره...هنوز يه پوكه بزرگ و يه جعبه مهمات خالي دارم..با يه تعداد كتاباي شريعتي كه چند ساليه ورقشون هم نزدم..موضوع اينه كه منو هميشه ياد برادرم (و گاهي خودم)ميندازن.
....................... الان اون صرفا برادرمه..نه يه موجود فرضي يكدنده و كله خراب باسواد ورزشكار جبهه رفته كه خيلي-يعني خيلي!- از من بزرگتره..واقعا هم هيچ شبيهش نيستم..جز سايز پا و لجاجت ژنتيكي و ادب ذاتي!! و هيچ وقت پا نداده كه حتي همين قدري كه الان گفتم در مورد برادريمون گپي بزنيم...هميشه يه مسائل (به نظر من) بي ربطي جلوتر زنبيل گذوشتن... و هكذا!!
دكتره ..صلح طلب و باز و اهل خونواده اس..بچه خوشگل دوساله اش سوالاي فارسي رو به انگيليسي جواب ميده..و –مث من- از اين كه در مورد خونواده جايي بيرون از اون(از جمله اينجا) صحبتي بشه خوشش نمياد.واسه همين هم خيلي كشش نمي دم.
اينجا شباهتي به اون زير شيرووني سابق نداره..چيزي كه هست اقلا سر آدم به سقف نمي خوره...هنوز يه پوكه بزرگ و يه جعبه مهمات خالي دارم..با يه تعداد كتاباي شريعتي كه چند ساليه ورقشون هم نزدم..موضوع اينه كه منو هميشه ياد برادرم (و گاهي خودم)ميندازن.
....................... الان اون صرفا برادرمه..نه يه موجود فرضي يكدنده و كله خراب باسواد ورزشكار جبهه رفته كه خيلي-يعني خيلي!- از من بزرگتره..واقعا هم هيچ شبيهش نيستم..جز سايز پا و لجاجت ژنتيكي و ادب ذاتي!! و هيچ وقت پا نداده كه حتي همين قدري كه الان گفتم در مورد برادريمون گپي بزنيم...هميشه يه مسائل (به نظر من) بي ربطي جلوتر زنبيل گذوشتن... و هكذا!!
۶/۲۴/۱۳۸۳
دركل مسخره اس كه آدم خواب ببينه استيو مك كويينه.
راستش...برنامه فرار رو ريخته بوديم..تو يه ساختمون شيرووني قديمي اسير بوديم ظاهراً..وقتي با صحنه سازي بيرون اومديم..من فكر مي كردم يه قايق منتظرمونه..از نوردبون پايين پريدم و دويدم به قصد اسكله..اما دور و برم يه جايي بود عينهو اسپيدكمر..بالاي اوسون..و قايقي هم البته در كار نبود..رفيقم داد زد هو حيوون كجا؟!..در مسير ديگه اي شروع به دويدن كرديم.
اينقدر تاريك بود كه جايي رو نمي ديدم و هي سكندري مي رفتم...يه كم وايسادم تا چشمام به نور محيط عادت كنن.
يه دشت سبز يه دستي بود كه شبيهشو تو ايران من نديدم..همين جوري كه مي دويديم من متوجه شدم كه چه كسي هستم..بله !استيو مك كويين..فقط نمي دونستم كاراكتر كدوم فيلمشم...نور يه ميني بوس پر از سرباز سبزه زارو يه لحظه روشن كرد مث روز..رفيقم چنان آه بلندي كشيد كه ميني بوسي ها شنيدن و توقف كردن...خودمون رو تو اون تاريكي انداختيم لاي تن سرد و مرطوب علفا..مث سگ ترسيده بودم..در عين حال فكر مي كردم چقدر اين سبزه ها خوشبو هستن...نفسمون در نمي اومد ، جم نمي خورديم..تو اون سكوت محض داشتم فكر مي كردم من الان تو فرار بزرگم يا پاپيون!
..يواش سرم رو آوردم بالا..قيافه رفيقم رو ديدم كه كه از نور چراغ ماشينه، مثال ماه تابان، روشن بود ..ملت توي ميني بوس هم كاملا دوزاريشون افتاده بود و داشتن بربر نيگامون مي كردن...به خودم گفتم تقش در اومد..يه بابايي شروع كرد تير انداختن سمت ما..دوباره تيز خوابيدم لاي علفا، گرچه مي دونستم از اونجايي كه اونا هستن به راحتي ديده مي شم....
صداي پاشون رو مي شنيدم كه مي دويدن و الكي سر وصدا مي كردن كه ما بترسيم(نه كه خودمونو خيس نكرده بوديم!)..شايد خودشون هم مي تر سيدن...چند قدمي بيشتر فاصله نداشتن..من اما همچنان مث تاپاله به زمين چسبيده بودم..
تو اون لحظه ها- انگار كه سعي كني يه خاطره خيلي دور رو به ياد بياري- داشتم فكر مي كردم بعد از اين صحنه مغرور و خندان و كت بسته به اردوگاه برم مي گردونن؟ يا اينكه كاراكتر پاپيونم و اين صرفا يكي از تلاش هاي نا موفقم براي فراره...
خودمو استيو مك كويين موسفيد پير و داغوني مي ديدم كه براي بار شونصدم مي خواد فرار كنه و باز بد مياره و گرفتار ميشه..و از تصور اين موضوع داشتم دق مي كردم.
اگه ساعت، چار ونيم صبح زنگ نمي زد احتمالا اين تجربه رقّت بار هاليوودي به جاهاي باريك تر هم مي كشيد..
راستش...برنامه فرار رو ريخته بوديم..تو يه ساختمون شيرووني قديمي اسير بوديم ظاهراً..وقتي با صحنه سازي بيرون اومديم..من فكر مي كردم يه قايق منتظرمونه..از نوردبون پايين پريدم و دويدم به قصد اسكله..اما دور و برم يه جايي بود عينهو اسپيدكمر..بالاي اوسون..و قايقي هم البته در كار نبود..رفيقم داد زد هو حيوون كجا؟!..در مسير ديگه اي شروع به دويدن كرديم.
اينقدر تاريك بود كه جايي رو نمي ديدم و هي سكندري مي رفتم...يه كم وايسادم تا چشمام به نور محيط عادت كنن.
يه دشت سبز يه دستي بود كه شبيهشو تو ايران من نديدم..همين جوري كه مي دويديم من متوجه شدم كه چه كسي هستم..بله !استيو مك كويين..فقط نمي دونستم كاراكتر كدوم فيلمشم...نور يه ميني بوس پر از سرباز سبزه زارو يه لحظه روشن كرد مث روز..رفيقم چنان آه بلندي كشيد كه ميني بوسي ها شنيدن و توقف كردن...خودمون رو تو اون تاريكي انداختيم لاي تن سرد و مرطوب علفا..مث سگ ترسيده بودم..در عين حال فكر مي كردم چقدر اين سبزه ها خوشبو هستن...نفسمون در نمي اومد ، جم نمي خورديم..تو اون سكوت محض داشتم فكر مي كردم من الان تو فرار بزرگم يا پاپيون!
..يواش سرم رو آوردم بالا..قيافه رفيقم رو ديدم كه كه از نور چراغ ماشينه، مثال ماه تابان، روشن بود ..ملت توي ميني بوس هم كاملا دوزاريشون افتاده بود و داشتن بربر نيگامون مي كردن...به خودم گفتم تقش در اومد..يه بابايي شروع كرد تير انداختن سمت ما..دوباره تيز خوابيدم لاي علفا، گرچه مي دونستم از اونجايي كه اونا هستن به راحتي ديده مي شم....
صداي پاشون رو مي شنيدم كه مي دويدن و الكي سر وصدا مي كردن كه ما بترسيم(نه كه خودمونو خيس نكرده بوديم!)..شايد خودشون هم مي تر سيدن...چند قدمي بيشتر فاصله نداشتن..من اما همچنان مث تاپاله به زمين چسبيده بودم..
تو اون لحظه ها- انگار كه سعي كني يه خاطره خيلي دور رو به ياد بياري- داشتم فكر مي كردم بعد از اين صحنه مغرور و خندان و كت بسته به اردوگاه برم مي گردونن؟ يا اينكه كاراكتر پاپيونم و اين صرفا يكي از تلاش هاي نا موفقم براي فراره...
خودمو استيو مك كويين موسفيد پير و داغوني مي ديدم كه براي بار شونصدم مي خواد فرار كنه و باز بد مياره و گرفتار ميشه..و از تصور اين موضوع داشتم دق مي كردم.
اگه ساعت، چار ونيم صبح زنگ نمي زد احتمالا اين تجربه رقّت بار هاليوودي به جاهاي باريك تر هم مي كشيد..
۶/۲۱/۱۳۸۳
اصلا به تو ربطي نداره...به بشريت هم ربطي نداره...بعني تو كه هوشت افاقه نمي كنه اصلا..ربطي هم نه به ادبيات داره نه به فلسفه نه هنر..عباس قادري و برنامه گلها و بانو ناشناس هم كاره اي نيستن...واسه من هم جذابيت پنهان و آشكاري نداره..صرفا اسيرشم..به عارضه يابي نويد هم خداييش مربوط نيس..به خاطرات بچگي كسي هم ..كه استغفرالله..نه واقعا...حالام كه روزبه وايساده پايين كه من برم..به هر حال من باشم خودمو قاطي نمي كنم..كه كردم..نو هم كه فضول!موندي حيرون كه جريان چيه!..واقعا كه
۶/۱۹/۱۳۸۳
مادر گرامم-طبق معمول- تنهايي رفته بود سينما..مهمان مامان..بدش اومده بود..هر چقدر واسه من و خواهرم جالب بود ،به نظر اون الكي و پيش پا افتاده بود..اون هول و ولا و دلهره پنهان ناشي از آبرو داري كه واسه ما فيلمو "ايراني" و "آشنا" و معني دار مي كرد از نظر اون فرقي با سريالاي در پيت نداشت..رفتار آشناي حرص خوردن از دست پدر خانواده هم به نظرش غريب مي اومد..
آخرش طبق معمول هيچ كدوممون هم با نظر اون يكي قانع نشديم.. همين..
يه چيزايي رو دانلود مي كنم و بعدا مي خونم..كارمه!
همين جوري كه مطلب خورشيد خانوم رو درباره حجاب و حاج آقاي انصاريان مي خونم ، تلويزيون فرودگاه صداي امام رو پخش مي كنه..و مردمي كه باهاش گريه مي كنن.. يه تيكه از يه تبليغه ظاهراً..بعدش هم سومي ها به كلاس كنكور دعوت مي شن-كه اونم كم غم انگيز نيس-
اسممو از بلندگو صدا مي كنن..اين دفعه علت تاخير هواپيما خودمم.
...مطلب مهمي هم كه مي خواستم بگم از ذهنم پريد...حتما اونقدر ها مهم نبوده.
۶/۱۵/۱۳۸۳
اشتراک در:
پستها (Atom)