۱۰/۲۸/۱۳۸۲

..حالا دو ساعت ديگه هم گپ بزنين و الكي ريسه برين..به دلايل متفاوتي كه باعث ميشه امشب هيچ كدومتون تو رختخواب چيزي گيرتون نياد فكر مي كنين...آدم هاي بالغ و قانعي هستين..متاسفم! لاس نافرجام از ترور نافرجام هم ضايع تره..

۱۰/۲۷/۱۳۸۲

....اگه امير امارات متحده "شيخ زائد"ه...پس امرا وسران ما چي هستن؟!

۱۰/۲۴/۱۳۸۲

در حالت عمومي منگي مادرزاديت داري واسه خودت تو كوچه ميري يهو مي بيني يه دختر خانم باريكي با لباس تو خونه و نيش باز و يه چادر نازك-عينهو فيلم فارسيا-ميگه"آقا !آقا!"..بركه مي گردي ميگه" ببخشيد"..فكر مي كني عوضي گرفته.
.سرخرو كه كج ميكني دوباره صدا مي زنه "آقا ..ببخشيد"(نگو از اين ببخشيدا بوده نه اون يكي ها)ضمن استفاده از انگشت اشاره ميگه"ميشه يه لحظه تشريف بيارين اينجا؟.."لا اله الا الله! ميري جلو ..(همونجوري خندان)"ميشه كمك كنين مادر بزرگمو ببرم بالا؟"..سرك مي كشي ..دريغ از يه مادر بزرگ ..پيش خودت فكر مي كني اين شيوه معقولي واسه دعوت كردن مردم نيس..مي پرسي(با اون سيستم فوق يبسويچي كه مي دونين)"چرا خودتون كمكشون نمي كنين؟"..به هر حال تهرون شهر بزرگيه و آدم نبايد گول هر چيز باريكي رو بخوره.."بايد بغلش كنين ..زورم نمي رسه"..از لاي در پير زن كوچولويي سرك ميكشه..لابد حوصله اش سر رفته..
آقا خلاصه شرمنده ميشي و پيرزن مربوطه رو بغل ميكني سه طبقه ميري بالا..هي هم تو راه ميگه "زورت ميرسه مادر؟..خسته شدي منو بذار پايين..نيفتم!.."..بعد هم تيز ميگي روزبخير و از پله ها سرازير ميشي.

..بعداز كلي سوژه كردن موضوع تو شركت ..كاشف به عمل اومد من نفر سومي هستم از بچه ها كه خانومو بلند كرده(حالا به نوعي)!
..هر از چندي كه تصميم مي گيرم آدم بشم..خب اول اتاق رو مرتب مي كنم..به هر حال يه كم نظم براي مث آدم زندگي كردن لازمه..گاهي اين قضيه نصفه مي مونه..به هر حال از فرداش دوباره همون آشه و همون كاسه..بعد از يه مدتي به دلايل نامعلوم دوباره حشرت بالا مي زنه كه آدم بشي و مث آدم زندگاني كني..منتهي اول بايد بتوني تو اون يه وجب جا وارد بشي و حركت كني..

جالبه حاصل يك عمر تلاش مذبوحانه من واسه آدم شدن فوقش مرتب شدن نسبي و گاه به گاه يه اتاق 16 متريه...!