۲/۱۴/۱۳۸۴


نوشتن،
فقط يه حقيقت وجود داره كه از پيچيده ترين روايات خلاقه نويسنده ها ي بزرگ و غول آسا بگير و بيا تا چرند ترين پاورقي هاي نشريات زرد ازش حرف مي زنن..همه شون هم راس ميگن..فكرشو كه ميكني، روايت كافكا و كوندرا و پروست همون قدر نزديك به حقيقته كه ر.اعتمادي و دانيل استيل و فهيمه رحيمي..(قبول مي كنم كه درك درستي از ادبيات ندارم!)همه پيچيدگيهاي روانكاوانه يه جورايي مث همه تفسيرهاي خاله زنكي مي مونن..موضوع اينه كه تو فضايي كه هستن جواب مي دن و مخاطب رو قانع مي كنن(يا نمي كنن)
مشكل وقتي بروز ميكنه كه تو يه توجيه خيلي ر.اعتمادي واري از يه پديده مي كني و طرف مقابل جويس وار جواب مي ده(و بر عكس)..براي مجاب كردن حريف لازمه طرفين به يه زبون حرف بزنن ولي طبيعي هم هست هركسي اون زبوني رو كه بهش مسلط تره ترجيح بده..و بحث الي الابد ادامه پيدا ميكنه..يا اينكه يه جايي آقاي پروست به شكل مبتذلي ميدونو خالي مي كنه يا خانوم رحيمي از دستش دچار ياس فلسفي ميشه..
نوشتن ،
لذتي مث نوشتن درباره چيزايي كه ازشون هيچي نمي فهمي وجود نداره

۲/۰۹/۱۳۸۴

۲/۰۱/۱۳۸۴


رفتم آرشيوم رو نگاه كردم يك كاره ..قريب سه ساله در اين دكون بازه و حالا كه نگاه مي كنم مي بينم همه مطالب توش رو مي تونستم الان-همين الان كه در خدمت شمام-نوشته باشم..از اين كه انقدر طرز فكرم،احساساتم،موقعيتم،علائق و نياز هام ثابت موندن يه جورايي زهره ترك شدم..فكر مي كردم چقدر همه چي كهنه و بلاموضوع به نظرم برسه ولي ديدم آب از آب تكون نخورده و ما همچنان همان آقايي هستيم كه بوديم..كه چيز غريبيه در نگاه اول ..ولي يك كم كه فكرشو مي كنم مي بينم بايد هم همين توقع رو مي داشتم.
خيلي مواظبم كه يه وقت سهواٌ از دهنم در نره و بگم:"ديگه واقعاٌ خسته شدم"چون بي نهايت لوس و تكراريه.

۱/۲۵/۱۳۸۴

ما ..برگشتيم...و هنوز نمي دانيم كه اين آهو ها... بالاخره كجا ميروند؟!

همه چي همچين باهم قاطي شده بود كه سر و تهم رو ازهم تشخيص نمي دادم..با عجله سوار شدم و دنده عقب از زير داربست اومدم بيرون..از برنامه جا مونده بودم و اين دفعه اصلا حوصله تاخير نداشتم(بعدا فهميدم كه جاي ديگه اي قرار مهم تري داشتم كه كلا يادم رفته بود).داشتم پياده مي شدم كه در پاركينگ رو ببندم..كارگرا با سر-و لبخند زنان- به ماشينم اشاره مي كردن ..رو شيشه جايي كه اونا نشون مي دادن افتاده بود..لابد سه روزي از مردنش ميگذشت..بدون زخم ،با چشماي بسته و پاهاي جمع شده دراز به دراز رو برف پاك كن ولو شده بود..رفتم از تو خونه يه كيسه آوردم و گذاشتمش توش و درش رو هم سفت بستم..بعد هم چپوندمش لاي زباله ها و راه افتادم كه برم...اينم كه مي بيني جريان رو تعريف كردم به اين خاطره كه جالب ترين ماجراي امروز بود و الا در اين كه باقي روزم از نفله شدن يه كفتر احتمالا مريض،اسف بارتره شكي نيست.

۹/۲۵/۱۳۸۳

قضيه نماي بچه تهرون به شرح زير ايفاد مي گردد

اون كه شاسّيش يُهو جا خورده، منم..............بچّه تهرون كه كم اُوُرده، منم
قفل و شيش گير مرام و معرفت.....................كسي مردياشو نشْمرده ،منم
اون كه فحش و طعنه از رِفيق و زيد..........خورده و به روش نياوُرده، منم
اون كه از ابر و مه و باد و فلك.....................الكي يه پا دو پا خورده ،منم
اون كه از شدّتِ لطف و كَرَمِت ....................تو بميري گفتي و مرده، منم
جماعت يا ميشْكونن يا ميشْكَنَن................اون كه نشكسته و تا خورده ،منم
اون كه تو بندر و چاباهار و يزد...............رشتي و ترك و لر و كُرده، منم
عكس كس خلاي افسرده نما...........................خل خلي نماي افسرده ،منم
وسط لاف و چُسي و كركري........................قاپو ريخته و بز اُوُرده ،منم
مات و ماسيده و انگشت به فلان..................له و ساندويچ و واخورده، منم
عين نيسان چپي ،قناص و كج........................اصل خرزهره پژمرده ،منم
گنده لات صنّاري ، گوزِ بزرگ.......................آبِروشو پشه هم برده ،منم
اون كه شاسّيش ديگه جا خورده منم...............بچّه تهرون كه كم اُوُرده ،منم
.....منظور حاجيت نيس البت.

۹/۱۲/۱۳۸۳

اين قدر خودمونو به خنگي زديم كه آخرش ادي بد بدو به!

"حسرت نخورم به حال آن مرداب
كآرام درون دشت شب خفته است
دريايم و نيست باكم از طوفان
دريا همه عمر خوابش آشفته است"

شعرا!....اين جماعت حساس!!
نمي دونست داره سيزيف وار بار هستي رو بدوش مي كشه..يا ........فقط داره دهنش گاييده ميشه.

۹/۰۷/۱۳۸۳

هر كاريش كردم افاقه نكرد..هر چي زور زدم..هرچي فكر كردم..هرچي زير سيبيلي رد كردم..هر چي تظاهر كردم..تعمق كردم..مسخره بازي در آوردم..هر چي تحمل كردم..مشورت كردم..پرس و جو كردم..هر چي سر خودمو گرم كردم..حواسمو پرت كردم..هرچي حمله كردم ،هر چي فرار كردم..هرچي هدايت و حمايت كردم..هرچي رج زدم و تقلب كردم..هرچي توجيه عقلاني كردم..هرچي لزومشو يادآوري كردم..هرچي خلاقيت به خرج دادم..خلاصه فايده نداشت..هيچي به هيچي!!
حالام خودمو راحت كردم كلا:"خوشحالي مث ننه باباي آدمه..نقشي درش نداري..خلاص!"
مخالفي؟..چه خياليه؟!

۹/۰۶/۱۳۸۳


امروز همان فرداييست كه ديروز نگرانش بوديد... و حق داشتيد.

دهن من يكي رو كه صاف كردن اينا...
"موجود" همينيه كه هست.. عوض نميشه..عيب هاش رو با اخم و تخم و لوده بازي قايم مي كنه..دروغگوي قهاريه.. اما تو رو دربايستي مي افته..به گذشته احترام مي ذاره.. دوس داره وقتي از يه جا رد ميشه زخمي نكنه.. سختشه كه جاپاش رو شونه اونايي كه سرشون رو مي تراشه بمونه...اخلاق واسش يعني همين ..همين هم زيادي دست و پا گيره..
"مطلوب" تو يه سياره ديگه زندگي مي كنه..بهش مي گم سياره سينما چون هيچ پيش نمياد كه بزنه يكي از آدم خوبها رو زخمي كنه..همين جور كه تخت گاز ميره و اصلا دور و برش رو هم نيگاه نمي كنه از لابلاي همه سوراخاي تنگي كه صد نفر توش گير كردن زيگزاگ رد ميشه ميره ..انگار نه انگار ...به علاوه، "مطلوب" هميشه داستان ها رو از تيتراژ شروع مي كنه..هيچ گذشته مذشته اي نداره..هيچ وقت هم دو به شك نميشه ..هميشه مي دونه چه غلطي مي خواد بكنه..آخر قصه هر بلايي كه سرش بياد –نابود هم كه بشه-باز خوشتيپه و حال و روز غرورش هم خوبه...تازه!عذرش هم هميشه موجهه!!
"موجود" و" مطلوب" اغلب پشت درهاي بسته توطئه مي كنن كه يه جوري سر "ممكن" رو به طاق بكوبن..
مي دونين! .."ممكن" زيادي خشك و يبسه...تو مسيرايي راه ميره كه نه تهشون معلومه نه منظره قابل توجهي دارن نه اقلا آدمو ياد چيز خاصي ميندازن..هر جا كه توش بشه راه رفت و هر مسيري كه وابشه،آقا سر خرو كج مي كنه و ياعلي! ...چيزي كه همه رو حرص ميده،اين اخلاقشه كه اصرار داره بگه همه كارها رو خودش - تنهايي- انجام داده.
"موجود" و "مطلوب" اما با هم خوب جور در ميان ..هي به هم دلگرمي مي دن و هم رو تاييد مي كنن..از اون طرف اين "ممكن" كارش اينه كه زيراب اينا رو بزنه.."ممكن" دوست زمان حاله(اين مزخرفاتي رو كه در مورد در لحظه زندگي كردن و دم غنيمتي و كارپه ديم و اينا مي گن باور نكنين..بين همه زمانها ،زمان حال از همه خشك تر و ملال آورترو بي شعورتره....نه قابل تحليله مث گذشته، نه قابل تغيير مث آينده)...با خاطرات و خيالات اين دو جانور دوپا اصلا كاري نداره..اصرار داره كار خودشو بكنه..با اين توضيحات مشخص شد كه "ممكن" چه موجود دل انگيزيه..لذا عجيب نيس كه اين دوتا –در نهايت بي معرفتي-تا تنها گيرش ميارن(هميشه) يه حالي به حولش مي دن..
مث هر سه تا آدمي اينا-به جز اسم هاي مسخره شون- هزار تا مشخصه ديگه هم دارن كه در جاي خودش بحث مهميه! البته همين مواردي هم كه بر شمردم در سرنوشت بشريت اثر به سزايي دارن ارواح عمه شون.....

۸/۲۵/۱۳۸۳

آدمها لبه هاي تيزي دارن..لبه ها تو يه فواصلي به هم گير مي كنن...گاهي،به مرور نرم و گرد مي شن..گاهي هم... آش و لاش ميكنن..
حال و روز آدم هاي عوضي سينما...اونايي كه نه قهرمانن نه بدمن قصه....كارهاي كثيف و رذيلانه ميكنن ومردنشون حتي باعث ناراحتي آدم بداي داستان نميشه..تازه اگه كسي خبردار شه..آدم هايي مث خبرچينا..گداها..جاعل ها...كارچاق كن هاي معتاد و مفنگي...آدم هايي كه هر چي از بيرون نگاشون مي كني اثري از غرور و كرامت نفس ندارن واسه همين آدم حساب نمي شن..گاهي مث "گالوم" اصلا شكل آدم هم ندارن ..حتي بدمن ها هم آدم حسابشون نمي كنن...كار خوبي ازشون برنمياد..وقتي نفله ميشن دلت براشون نمي سوزه..فقط گاهي يه كارايي مي كنن كه ازشون بدت بياد..لو ميدن ..خيانت مي كنن..دودره مي كنن...فرار مي كنن..دروغ ميگن..تسليم مي شن..مي ترسن..طمع ميكنن..اگه كسي بهشون لطفي بكنه نهايت انساندوستي رو نمايش داده ..اما اگه اينا هر كاري بكنن –اگه اصلا ديده بشه-لابد يه سو نيتي دارن..
اشكال اينه كه همه آقايون و خانوماي قهرمان هم عينا همين كارا رو مي كنن..ولي ككمون هم نمي گزه..تازه عشق هم مي كنيم...

راستش فيلما اصلا مال اين كارن ..كه حال كني ..تو واقعيت ادما هر كدوم درآن واحد قهرمان و ضد قهرمان بي شمار داستان مختلفن..نتيجتتا هيچ ادمي نيس كه كل صفات يه تيپ سينمايي با قواره اش جور در بياد..از طرف ديگه ما فراخور قصه مورد نظرمون نقشي رو واسه آدما-آدماي واقعي-در نظر مي گيريم..اگه اين "ما" آدم مهمي باشه،يا "ما"تعدادش زياد باشه اون نقش به آدمه تحميل ميشه...و يارو مجبوره با مشكلات –و مزاياي- اين نقش بسازه..ممكنه مث خاتمي قرار شه نقش اسپارتاكوس رو بازي كنه-كه هي بياد بگه ما به قهرمان احتياج نداريم و "ما"ته دلمون غنج بزنه واسه فروتني آقا-..ممكنه هم مث خيلي از ماها نقشاي فرعي و كم اهميت نصيبش بشه..
تو سينما سياهي لشگرا ميان يه دقيقه جلو دوربين و اوما تورمن ترتيبشونو ميده..بعد هم شب ميرن خونه هاشون..ولي قبول كن سخته آدم 24 ساعته بخواد جلو دوربين كتك و فحش بخوره...اونم تو يه فيلمي كه همه تماشاچيا هم توش بازي مي كنن ..ولي نبايد هم ناشكر باشي ..چون هر بدي كه سرت بياد يه نامه هم پيوستشه كه "از اين بدتر هم مي تونست باشه"

۷/۱۶/۱۳۸۳

Lost in translation
درجه يك..يك يك...با يه ماچ اضافي!شايدم نه!
با اين موضوع كه هر آدمي كه حالش خوش نيس بخواد طي يه ماجرايي متحول بشه تا حالش خوب شه حال نمي كنم..انگار هر كي به هر دليلي حالش خوش نيست بيماره وبايد در طول فيلم يه دوره تحول درماني رو بگذرونه و همه كائنات هم حتما اين موضوع براشون مهمه و در اين راستا بسيج ميشن... انگار نميشه آدم(گيرم موقتا)بشه حالش خوب شه و هموني هم كه هست باشه! انگار اين چيزي كه هستيم زاده يه اشتباهه و همينطوري يهو از زير بوته در اومده....انگار اين كه طرف خوشحال(يا خوشبخت يا رستگار) نيس يه غلط فاحشه كه پيش از پايان فيلم بايد حتما تصحيح كني تا بشه ماجراي فيلم رو"درست" و "اخلاقي"فرض كرد..حالا مي خواد حربن يزيد رياحي باشه يا رضا مارمولك يا"توحيد" تو فيلم تشكيلات-يا تشريفات؟-(فخيم زاده امروز داشت مصاحبه مي كرد آخه!) يا "نئو" تو ماتريكس يا كاراكترهاي "شاهزاده امواج"(انگليسي كه مينويسم به هم ميريزه!)...چقدر هم از اين آخري خوشم مي اومد!
آدم همينيه كه هست –خودشم يه جورهايي ميدونه و از خوب و بد خودش سررشته داره-غير محتمل(شايدم ساده انگارانه)است كه فكر كنه با يه اتفاق-عشقي ،ايدئولوژيكي،جنايي،و غيره-از اين رو به اون رو ميشه..از يه آدم به راحتي بر مياد كه شاداب يا افسرده باشه و دلايل خودشو داشته باشه و لزومي هم نداره براي تغيير فاز –نگاه جديد به زندگي يا هرچي- حتما يه مرشد يا يه عشق ممنوع(يا مجاز در ج.ا.)سر راهش قرار بگيره...از طرف ديگه خود حضرت ساي بابا هم (با همه كرامات و اتهاماتش!)اگر وسط ميدون انقلاب جلوي پاي كسي سبز شه تضميني واسه كن فيكون شدن روح و روان يارو وجود نداره..... متحول شدن مث اينه كه آدم آمپول هوش و ذكاوت بزنه يا لاتاري ببره..تحول توي فيلمها معمولا يه جور فراموشي كامل همه "ساير"تجربه هاي صاحب عزاست ..خالي بندي شيك و غلط اندازيه كه مسير طولاني و اغلب ناخودآگاه تغيير شخصيت آدما رو كلا زير سوال مي بره...از يه جهاتي هم مضحكه.

الغرض! چيزي كه خيلي تو اين فيلم(گم شده در ترجمه!!)زيادي باهاش حال كردم اين بود كه "تحول" شخصيت ها رو زوركي بهت تنقيه نمي كنه و همه آخر فيلم همون آدمايي هستن كه از اولش بودن..آدماي تقريبا واقعي و جالبي كه بايد همون كسي كه هستن باقي بمونن تا داستان كوك وتميز پيش بره و تموم شه بره پي كارش.


گنده گوزي هم كه ماليات نداره..