۱۱/۱۰/۱۳۸۱

در شاهين شهر:
-“آقا ،لطفا يه تاكسي واسه من بگير“
-“خب“و گوشي رو بر مي داره:
“سلام كا!،دمت گرم،خدافظ“!!
دو دقيقه نشده تاكسي در مغازه اس!


×××

فكر كردم داخل كعبه لابد به همه سمتي ميشه نماز خوند..يعني از درون كعبه كه به ماجرا نگاه كني همه جا قبله اس.

×××

در خارج!:
از 8تا اطلس 7 تا شون نوشته بودن“The Gulf“يعني “همون خليجه!“و فقط يكيشون نوشته بود“Persian Gulf“.نسخه ويژه كشورهاي عربي بودن ،انشاالله.
تا 2 دو ساعت ناخودآگاه هي مي گفتم“The Gulf“..با لهجه غليظ بريتيش!

۱۰/۲۸/۱۳۸۱



ميگم ما كه اين همه hang مي كنيم ،چي مي شد گاهي هم RESET كنيم؟....والله!

۱۰/۲۱/۱۳۸۱

...“حرف زدن از پشيمونی مسخره است ، وقتی که موقع انتخاب يه راه بيشتر نداشتی...“


به نظر شما راهي وجود داره كه در فاصله امروز تا فردا 48 ساعت به وقتم اضافه شه؟..مثلا در ازاي واگذاري هفته اول اسفند؟

۱۰/۱۴/۱۳۸۱

چون نيست از آنچه هست جز باد به دست.....چون هست در آنچه هست فقدان و شكست
انگار كه هر چه هست در عالم نيست.......پندار كه هرچه نيست در عالم هست
باشه؟
آمار دقيقي در دست نيست اما از ظواهر امر اينگونه پيداست كه اين وبلاگ را تنها تني چند از دوستان و آشنايان مطالعه مي نمايند(تا بحال فقط يكبار ايميلي از آدمي كه نميشناختم دريافت كرده ام) لذا مثل يه وبلاگ در معناي عام كلمه نمي ماند.بيشتر مث اينه كه وسط يه مهموني سخنراني كني،و ديگران در سكوت تحليلت كنن.
از همين مجموعه رفقا هم ندرتا فيد بكي در باره مطلبي دريافت ميكنم. خودم هم كه از اونچه ميشه اينجا نوشت اطلاع قبلي دارم...مي دوني!،فكر ميكنم وقتي ارتباط دوطرفه نباشه وبلاگ مث اينه كه يه عده آشناها دارن سررسيدتو مي خونن!
لهذا وقتي ميگي“ بابا چرا اين وبلاگو آپديت نمي كني؟“ لحنت عين وقتيه كه ميگي“بابا بهرام ،كجايي؟نيستي!“
اينجوري!
حلقه اي بر گردنم افكنده دوست...مي برد آنجا كه باب ميل اوست!

اين همچنان رايج ترين استفاده حلقه مي باشد.از اين كه از گرفتن حلقه اي كه برايم خريده بودي،هيچ ابراز شادماني نكردم،خيلي ناراحت و عصباني شدي..بعد كه فهميدي عدم ابراز شاديم به اين خاطر بوده كه زير نور چراغ رنگ حلقه را زرد ديده بودم، دو برابر ناراحت شدي..حلقه گشاد بود و من گيج بودم(يا بالعكس) لذا ديري نپاييد كه از دستم افتاد و گم شد..بيغرض!..تو كه فهميدي منفجر شدي، حلقه را پرت كردي كه افتاد توي سينك آشپزخانه، من خودم رو چس كردم و اون حلقه رو چپوندم توي انگشت كوچكم، و تو انگار كه تحولي رخ داده باشه پريدي تو بغلم..
..اون ماجراي بي نمك مربوط به قرني پيشه..علاقه بي حد به حلقه كار دستت داد و چندي بعد به خانه بخت رفتي، با حلقه هاي زرد راستكي..حلقه من اما پيدا شد،هر دو حلقه الان سالهاست بلااستفاده افتاده اند، زندگي پوچي را در كنار هم داخل يك جعبه مي گذرانند و پيش رفقايشان از اين كه دست آدمي عوضي چون من افتاده اند احساس سرشكستگي مي كنند.
“موسسه خيريه مولي الموحدين“
آدم با شنيدن اين اسم ياد اين موسسه هايي ميفته كه تابلوهاي زشت با فونت هاي گنده دارن، دور وبر بازار..البته اين موسسه صاحب مجموعه خودروسازي “كرمان موتور“ه (توليد كننده ماتيز و سيلو)،  همچنين مالك “هواپيمايي ماهان“...خيريه!




۱۰/۱۲/۱۳۸۱

بندر عباس:هواي عالي، ماهي هاي عجيب غريب، درياي زيبا، قشم هم كه پيداست، موزيك بستكي،سمبوسه، بيليارد، آب انبه..دو روز براي كار رفتم ولي بهم خيلي خوش گذشت.
..همش نا خودآگاه با دوبي مقايسه مي كني و به طرز احمقانه اي از خودت مي پرسي چرا اينجوريه؟

“سياهه،نارگيله!“ اين نوارو هم با خودم از اونجا آوردم.

×××

يكي واسه من توضيح بده:از همه جاي ايران همه رقم آدم ميره بندر كار كنه،اونوقت بيكاري بين خودشون بيداد مي كنه .جايي كه رفته بودم كارگراي ساختموني هم ترك و كرد بودن..
ديگه اينكه انقدر معتاداي درب وداغون مي بيني ،كفت مي پاچه. يكي مي گفت بيكاري ينجا ناشي از نبودن كار نيس، بلكه به خاطر دو تا صنعت سنتي منطقه است: صيادي و قاچاق..مردم تن به كارگري و ماهي صنار نمي دن.