مث هميشه..درست پشت سرم وايساده بودي..نفست در نمي اومد ..تو دلت داشتي به زير چشمي نگاه كردنم مي خنديدي..ميشمردم:"چهل و هشت...چل و نه...پنجاه...اومدم!!"..كه يهو از پشت سرم دستت رو پرت كردي رو ستون"سك سك"!
حالا.. بچه ات هفت هشت سالشه و لابد ميشه بهت گفت: رفيق !!اين كار- واسه بقيه- جرزني حساب مي شد.
0 comments:
Post a Comment